تبليغاتX
قصه عشقهای گمشده
یادگاری برای یار
 مسافر
عبور باید کرد .

صدای باد می آید عبور باید کرد .

و من مسافرم ای بادهای همواره!

مرا به وسعت تشکیل برگ ها ببرید.

مرا به کودکی شور آبها برسانید.

و کفشهای مرا تا تکامل تن انگور

پر از تحرک زیبایی خضوع کنید.

دقیقه های مرا تا کبوتران مکرر

در آسمان سپید غریزه اوج دهید .

و اتفاق وجود مرا کنار درخت

بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک .

و در تنفس تنهایی            دریچه های شعور مرا به هم بزنید.

روان کنیدم دنبال بادبادک آن روز

مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید.

حضور  هیچ  ملایم را به من نشان بدهید.

 

|+| نوشته شده توسط شهرزاد در 87/06/09  |
 

معنای زنده بودن من با تو بودن است .

نزدیک           دور

سیر               گرسنه

رها                اسیر

دلتنگ             شاد

آن لحظه ای که بی تو سر آید مرا مباد!

مفهوم مرگ من

در راه سرفرازی تو در کنار تو

مفهوم زندگی است .

معنای عشق نیز

در سرنوشت من

با تو         همیشه با تو              برا ی تو          زیستن.

|+| نوشته شده توسط شهرزاد در 87/05/28  |
 

 

اخوانیه

 

چرا عاقلان را نصیحت کنیم ؟  بیایید از عشق صحبت کنیم

تمام عبادات ما عادت است  به بی عادتی کاش عادت کنیم

چه اشکال دارد پس از هر نماز  دو رکعت گلی را عبادت کنیم ؟

به هنگام نیت برای نماز  به آلاله ها قصد قربت کنیم

چه اشکال دارد که در هر قنوت  دمی بشنو از نی حکایت کنیم ؟

چه اشکال دارد در آیینه ها   جمال خدا را زیارت کنیم؟

مگر موج دریا ز دریا جداست   چرا بر (( یکی )) حکم (( کثرت )) کنیم؟

پراکندگی حاصل کثرت است  بیایید تمرین وحدت کنیم

(( وجود )) تو چون عین (( ماهیت )) است  چرا باز بحث (( اصالت )) کنیم ؟

بیا جیب احساس و اندیشه را  پر از نقل مهر و محبت کنیم

پر از گلشن راز از عقل سرخ پر از کیمیای سعادت کنیم

بیایید تا عین عین القضات  میان دل و دین قضاوت کنیم

اگر سنت اوست نو آوری  نگاهی هم از نو به سنت کنیم

مگو کهنه شد رسم عهد الست بیایید تجدید بیعت کنیم

برادر چه شد رسم اخوانیه ؟  بیا یاد عهد اخوت کنیم

بگو قافیه سست یا نادرست همین بس که ما ساده صحبت کنیم

خدایا دلی آفتابی بده  که از باغ گلها حمایت کنیم

رعایت کن آن عاشقی را که گفت : (( بیا عاشقی را رعایت کنیم ))

بهترین تصاویر در بهار بیست www.bahar20.sub.ir

 

|+| نوشته شده توسط شهرزاد در 87/04/22  |
 

 

اینک این منم . نقش بسته بر زمین جسم بی جان یا نیمه جان من است که افتاده بر پهنای خیابان  . سر ساییدم بر زبری و خشنی زمین جایی که زمانی بر آن پا میگذاشتم و حالا بهترین موقعیت است برای خروج از دنیای مجازی به دنیای واقعیتها و اصلها . بهترین لحظه است !

 اینجا این گوشه دنیا میتواند دریچه ورود من به عالم دیگر باشد . عالمی که یک عمر را برای رسیدن به آن انتظار کشیدم . حالا درهای خروجی باز شده اند . باید رفت و من این قدرت را در خود میبینم  چون تصورش را زیاد کرده ام . پس میتوانم برم .

 باید بروم . باید به دنبال سوالهای بی جواب مانده ام بگردم . باید عشق را جستجو کنم . میخواهم یار را ببینم . ببینم به کجا رفت که دیگر قصد برگشتن نکرد . میخواهم پس میتوانم به خودم کمک میکنم برای رفتن . رفنتی بدون بازگشت شاید !

خدایا کمکم کن تا اینجا که سخت نبود.............

ای زمان         ای آسمان         ای کوه            ای دریا               خواب یا بیدار           جاودانی باد           این رویای رنگینم

چقدر دل تنگ است . قفس هر روز کوچکتر میشود . کاش این روزهای حیرت و سرگردانی را پایانی بود.

این سوز دل که روزنه ای از گوشه چشم یافته و بر روی گونه هایم میغلتد تنها چیزی ست که آرامم میکند .........

 بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

|+| نوشته شده توسط شهرزاد در 87/04/08  |
 

بنام يگانه خالق هستي

مينويسم براي آن عصري كه ديگر نخواهم بود . براي زمانهاي خيلي دور . براي وقتي كه پنجه باد ذارت خاك هميشه عاشق مرا به همه جا مي پراكند...................تا تو بداني كه تا آن لحظه ها هم دوستت دارم.................براي ابد

آنروز كه تو رفتي

آنروز كه تو رفتي كبوتر غم در خانه دل لانه كرد و سياهي همه جا را گرفت . اينرا بارها گفته ام و تو ميداني. اما چيزي را كه نميداني يا شايد من فكر ميكنم كه نميداني اينست كه دلم گرفته  . خيلي گرفته و د ر مرز جنون به سر ميبرم . اينكه تا كي ميتوانم با اين تنهايي سر كنم را نميدانم  ولي ميدانم حرفم همان حرف روياست . ديگر در دنيا چيزي وجود ندارد كه مايه آرامش و آسايش مرا فراهم كند. همه چيز رنگي از تهي بودن و پوچي به خود گرفته در حاليكه ظاهري فريبنده دارد . عشقها  به دست فراموشي سپرده شدند و حرف عشق به  گزافه اي بدل شده است.

حالا كه فكر ميكنم ميبينم سرنوشتم را از نگاه تو ميخواندم اما گم شده بودم دركوير ظلمتي كه با دست خود براي خود ساخته بودم و غافل بودم از تقدير شومي كه برايم رقم ميخورد . حالا تو با دنياي غمهاي من از همه آشنا تري . حالا تو ميشناسي رنگ سياهي را كه بوم زندگي مرا فراگرفته و من گرفتار خزاني هستم كه اي كاش لااقل نارنجي و زرد بود.

و من دل سپرده بودم . ديگر خيلي دير شده بود . من دل داده بودم .  اختيار كار دل از دست من خارج شده بود . وقتي رفتي دل من هم همراهت رفت اينگونه بود كه ديگر چيز با ارزشي از من باقي نماند و نابود شدم. وقتي رفتي فهميدم دليل ماندن  و هواي نفس كشيدنم تو بودي و من باختم .

هم اكنون قفل سنگيني كه بر قفس سينه سنگيني ميكند را ميبيني . ميدانم غير از جانم چيزي از من نمي خواهد اما نميدانم چرا به يكباره آنرا از من نميگيرد و خلاصم نمي كند.

دلم ميخواهد هنوز هم اسم مرا بر روي لبهاي قشنگت بياوري . دوست دارم بيايي و پنجره هاي دلتنگي را باز كني تا من بغض بي كسي ام را بشكنم و تو غريبگي مرا ببيني و هق هقم را بشنوي. خدا كند بيايي تا سبزي نگاهت بر سرخي چشمانم غلبه كند و روشن شود .

يار مسافر من رفتي سفر بي بازگشت را و آرزوي آمدنت اميد خيالي را ميماند كه تا هميشه رويا باقي خواهد ماند.

حالا بدان جايي كه من هستم ستاره ها همه تاريكن و آشناها همه غريبه و نزديكان از هم دور. شايد نام زيباي دنيا بر آن نهاده اند اما دنیا دلتنگ خوبيها و معرفتها و جوانمرديهاست . دنيا ياد آور همان زنداني است كه ميله هاي طلايي دارد اما دل زنداني از بند رهايي نمي يابد زيرا كه طلايي ميله درمان بخش دردهاي او نيست.

اگر خواستي بيايي خبرم كن تا غمهايم را جدا كنم و از شاديها يم برايت دسته گلي درست كنم و دست پر به استقبالت بيايم.

براي رسيدن به تو جاده اي از ستاره و پلي از رنگين كمان هم  نياز است پس حتما خواستی بیایی بگو تا همه چیز مهیا باشد . من و جاده ورفتن و رسیدن ..................... .

|+| نوشته شده توسط شهرزاد در 87/03/26  |
 

من نباشم كي تو رويا موها تو ناز ميكنه

 كي با بالهاي شكسته با تو پرواز ميكنه
 راست بگو من كه نباشم اخماي پيشوني تو 

 كي مياد دونه دونه با حوصله باز ميكنه
من نباشم كي مياد ناز نگاتو ميخره
 كي مياد دنبال تو تو رو تا خورشيد ببره
 من اگه نباشم كي واسه هميشه تو رو مي پرسته
 کی برات ميميره كي نميشه خسته
 كي تو رو ميزاره رو دوتا چشاش
 كي اگه نباشي ميگيره نفسهاش
 من اگه نباشم من اگه نباشم
 من نباشم كي تحمل ميكنه كارا تو
 بارقيب رفتن واذيتاو آزارتا تو
 تو خودت داور ميدون شو بگو
 كيه كه جواب نده تلخي رفتار تو رو
 من نباشم كي برات قصه ميگه تا بخوابي 
كي ميادسراغ رويات تو شباي مهتابي
 كي بيداره تا تو خوابت ببره
 من اگه نباشم من اگه نباشم

  

|+| نوشته شده توسط شهرزاد در 87/03/07  |
 

                        بار یار

 

 اکنون که درمیکده بسته است برویم           بهتر که غم خویش به خمار بگویم

من کشته آن ساقی و پیمانه عشقم              من عاشق دلداده آن روی  نکویم

پروانه صفت در بر آن شمع بسوزم              مجنونم و در راه جنون بادیه پویم

راز دل غمدیده خود را به که گویم          من تشنه جام می از آن کهنه سبویم

بردار کتاب از برم و  جام می آور            تا آنچه که در جمع کتب نیست بجویم

از پیچ و خم علم و خرد رخت ببندم            تا بار دهد یار  به  پیچ  و  خم  مویم

|+| نوشته شده توسط شهرزاد در 87/03/06  |
 

عشق تعدیل کننده رفتارهای نابهنجار

 

 

کسی که مایه شادی من میشود . خودم هستم نه تو

نه بدلیل آنکه تو موقتی و زود گذر هستی

بلکه به این سبب که تو از من انتظار داری آنچه نیستم باشم

من وقتی تغییر میکنم خوشحالیم از میان میرود و تو میخواهی من

                                                                    تغییر کنم

صرفآ برای آنکه خود خواهی تو را ارضا ء کنم

باز هم نمیتوانم احساس خوشنودی کنم وقتی از من انتقاد میکنی

                                                                که چرا مثل تو فکر نمیکنم

و یا چرا دنیا را مثل تو نمیبینم

تو مرا سرکش میخوانی

و هر گاه مخالف عقاید تو سخن بر زبان می آورم

علیه من شورش میکنی

نمیخواهم ذهن تو را قالب گیری کنم

چون میدانم تو با چه سختی کوشش داری (( خود )) ت باشی

پس به تو اجازه نمی دهم به من بگویی چگونه باشم

زیرا تصمیم دارم (( خودم )) باشم

تو گفتی که من آدم صاف و روشنی هستم

و به راحتی فراموش میشوم

پس چرا میکوشی سر رشته زندگی مرا بدست گیری ؟

                       صرفآ برای آنکه به خود ثابت کنی کسی هستی

 

 برگرفته از کتاب زندگی با عشق چه زیباست اثر لئوبوسکالیا

 

|+| نوشته شده توسط شهرزاد در 87/02/21  |
 

حرفهای ما هنوز ناتمام .........

 

تا نگاه میکنی

                         

                           وقت رفتن است

 

باز هم همان حکایت همیشگی

 

پیش از آنکه با خبر شوی

 

لحظه عزیمت تو ناگزیر میشود

 

آی........

    

                    ای دریغ و حسرت همیشگی!

      

  ناگهان

                   

                   چقدر زود

                                     

                                       دیر می شود!

 

 

|+| نوشته شده توسط شهرزاد در 87/02/07  |
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

 

دگر این دل سر ماندن ندارد

                                            هوای در قفس خواندن ندارد

چنان در دوزخ دنیا دلم سوخت

                                            که دیگر بار سوزاندن ندارد

 

|+| نوشته شده توسط شهرزاد در 87/01/14  |
 
 
بالا